خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب

می دانی بیشتر از همه از چه غمگینم؟ از این که این روزهای تکرار نشدنی جوانی دارد یکی یکی بدون تو هدر میشود. آه نور چشمان غم زدهام، اگر میدانستی روزهایم چگونه بیتو سپری میشود! پس کی میآیی؟ روزی که نه طراوتی مانده و نه شادابی و نه اثری از جوانی؟حیف، حیف، حیف از این روزهای پرطراوات زندگانیام که بدون تو میگذرند. اصلا روزهای جوانی من هیچ، زیباترینم برگهای دفتر جوانی تو نیز دارد پر میشود بیآنکه از عشق چیزی در آنها نوشته شده باشد.روزهای زندگیمان را با حکم کدام قاضی این چنین ناجوانمردانه به مسلخ میفرستی؟ ای کاش میآمدی، به وطنت باز میگشتی و در آغوشم ساکن میشدی، آنگاه روزهایت را پر میکردم از طراوت عشق، با هر لبخندی که میزدی برایت خانهای میساختم از عطر لیمو، باغی از گلهایی که دوست داری و در میان آن درخت گیلاسی تا زیر آن استراحت کنی و از نور خورشید در امان باشی و از شکوفههایش برایت دستبندی میساختم. ای کاش میآمدی و من پناهنده میشدم در کنج امن آغوشت چرا که من از ابتدای تولدم در پی وطنی برای پیشانیام بودهام اشتیاقی است که سر به جنون مینهد، ای کاش میآمدی

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 19:05

فصل اول قسمت اول - تهران ؛ تهران جا نمونی آقا - آقا با شمام ؛ خوابی آقا ؟ بلند شو رسیدیم تهران کش و قوسی به عظلات ام دادم و خمیازه عمیقی کشیدم و خواب آلود از راننده پرسیدم رسیدیم آقا ؟ راننده نگاهی عاقل اندر سفیهی کرد و گفت نه داداش تازه راه افتادیم نگاه کن همه رفتن ففط تو موندی بلند شو پسر جون بلند شو بزار به کار زندگیمون برسیم رسیدم سرانجام رسیدم ناخودآگاه چند سال اخیر جلوی چشمام مثل د یک فیلم روی دور تند اکران شد چقدر شب بیداری چقدر زحمت چقدر درس ... برای رسیدن به این شهر درندشت ؛ تهران ؛ پایتخت انگار پر بی راه هم نمیگن که به چیزی فکر کنی آخر جذب خواهی کرد هنوز آفتاب طلوع نکرده بود ساکم رو از باکس کنار اتوبوس بیرون آوردم و دسته اش رو بالا کشیدم شروع کردم به قدم زدن توی محوطه ی ترمینال . آسمون تهران فرقی نداشت با آسمون شهر من ؛ زمینش هم همینطور ؛ اما مردمانش زمین تا آسمون با مردم شهر من فرق دارند . اینجا انگار همه با هم غریبه اند ؛ انگار همه باهم دشمن اند در حالی که ادعا میکنند دوست هم و همکار همند ؛ این اولین چیزی بود که از برخورد با مردم تهران مثل یک پتک توی سرم خورد مردمی که به مسافرکشی مشغول بودند . همین راننده تاکسی هایی که به محض اینکه پای یک مسافر از پله های اتوبوس به زمین میرسه به سرش هجوم میارن و یک مسیر رو ده نوع قیمت میدن که فقط مسافر رو بدزدند و به اصطلاح مشتری ج

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 19:05

واژه ی مسخره ای بود شکست عشقی !

لعنتی بعد تو دنیا به فنا رفت بفهم !

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 19:05

بعضیامون استاد دست نکشیدن و دل نکندنیم،مث خودکاری که دیگه نمینویسه و دور نمیندازیم، شیشه عطری که خالی شده و هنوز نگهش داشتیم،رابطه ای که تموم شده و هنوز درگیرشیم

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 15:42

حالا که حدود پنج شش سال شد که خواسته ای را میخواستم و اتفاق نمیافتاد به یکباره در عرض چند ماه همه اش اتفاق افتاد ! طوری که انگار جلویش را گرفته بودند و یکباره رها کردند ! حرفی نیست تا این سن خیلی چیز ها برایم عجیب بود و عجیب هست و شاید برای شماهم . اما به تازگی به این نتیجه رسیده ام که هیچ چیز و هیچ کس عجیب و مرموز تر از دنیا و قانون هایش نیست به یکباره زیر خروار ها خاک غم دفنت میکند که نفس نتوانی بکشی به یکباره هم میبرد و در آسمان ها پروازت میدهد که اصلا فراموش کنی روزی پایت روی خاک بوده چه برسد به زیر خاک ! عجیب است که این کارهایش هیچ قانونی ندارد و هیچ علت مشخصی هم ! فی الحال

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 15:42

من سرم را آرام میگذارم روی زمین ؛ چون ایمان داشته ام که همه وظایفم را درست انجام دادم ؛ من خیالم راحت شد همانوقت که به این نتیجه رسیدی که از گرمای زیاد نمیتوانی بمانی ؛ و اما خیالم ناراحت شد برای تو ؛ برای تو که گمان میکردی چون جسمت هنوز باکره ست میتوانی بری و با هرکس بهتر از من مجددا شروع کنی ر همه

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 19 فروردين 1396 ساعت: 3:46

دیگر با خودم عهد کردم که به احدالـنـاسـی اجازه ورود نمیدهم راست میگفت ؛ خودم هم همین نظر را دارم ، اول باید دل بلرزد ، باید بتواند دلم را بلرزاند ، شناخت اش بماند برای بعد ، برای دیدار اول بایدباید دل بلرزاند وگرنه حق ورود ندارد ، میدانی ؟! نمیخواهم مثل تو شوم نمیخواهم به زور کسی را دوست داشته باشم

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 19 فروردين 1396 ساعت: 3:46

اشتباه میکنند خب ؛ دور از انتظار نیست ؛ هرکس باید قبل از انتخاب نهایی فردی برای زندگی مشترک ؛ انتخاب کرده باشند انتخاب کرده باشند بدونند همه چیز انقدر اونقدر قشنگ نیست که توی کتاب ها و سایت ها و غیره مینویسند ؛ خیلی پـیـچـیده تر و سخت تر از اینهاست ؛ باید چند باری انتخاب کـنـنـد تــــا بفهمند آدم ها

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 19 فروردين 1396 ساعت: 3:46

برایم نوشتند که چه ؟! یعنی که چه مدام ناله میکنی ؟! اصلا وقتی خاطراتش درد دارد چرا یادآوری میکنی ؟ مگر خاطرات تلخ هم یادآوری دارد ؟! طبیعی ست طعم دوست داشتن را نچشیده اند ! خاطرات مگر تلخ و شیرین دارد ؟! نمیدانند مرور کردن خاطراتهـا لذت دارد ؛ لذتی مثل دیدن آلبوم عکس های قدیمی ؛ تلخ نمیشود اما گاهی

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: شنبه 12 فروردين 1396 ساعت: 6:53

جانا ؟! میشود بگویی عید نوروز دیگر چیست ؟! عید نوروز برای مننیست ! چه روزی ؟! روزی که سال قدیم را تحویل دهم و سال جــدیدرا تحویل بگیرم ؟! این هم مگر نامش میشود عید ؟! عیدبایدنام روزی باشد که روزهای قبل و بعد آن مثل هم نباشد ، امروزکه بادیروزمـثـل هم بودند فرداهم که قرار نیست اتفاق خاصی رخ دهد ! احسن

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

میخوام بشینم رو صندلی ؛ یه صندلی ام بزارم جلوم نود و شیش رو بشونم رو صندلی رو به روییم ، چونه اش رو بگیرم فشار بدم بیارم بالا بگم : ببین دوست عزیز ؛ همکار قبلی شما جناب نود و پنج تا تونست رُسِ مارو کشید ! جونی نمونده که بخوای توام رُس بکشی بیا و نزار رومون تو روی هم بازشه ! اما چه کنم که نمیشه ؛ سال

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

مثلا اولین عیدی سال نود وشش رو از خود امام حسین بگیری ؛ مثلا بهت اجازه بدن دعوتت کنن اولین شب جمعه سال کنارشون باشی دیگه بُریده بودم ؛ خسته بودم ؛ حتی گریه روی ضریح امیرالمومنین هم آرومم نکرده بود ؛ دلم پرمیزد واسه بین الحرمین ؛ واسه اینکه هرطــرف سرت رو بچرخونی یکماه شب چهارده داره میدرخشه اما با ت

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

تا بحال به مهتابی های سفید خانه تان زُل زده اید ؟ اگر این کار را نکرده اید الان به مدت بیست ثانیه خیره شوید لطفا ! حالا به یک عکس نگاه کنید ؟! چشمان مبارکتان سیاه نمیشود ؟! اگر عکس را ندیده باشید و برای اولین بار به تصویر نگاه کنید میتوانید نقص و کم و کاستی تصویر را ببینید ؟! اصلا میتوانید تصویر را

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

خب واقعیت ماجرا رو بخوام بگم باید بگم که من اصلا توقع نداشتم که بخواد منم دعوت کنـه ؛ هرکس خودش بهتر از هرکس خودش رو بهتر میشناسه ؛ من میدونستم منِ مهدی لیاقت دیدن صحن وسرای آقام امیرالمومنین رو نداشتم ؛ پنج شنبه پیام مدیر کاروان رسید کــه فردا صبح ، یعنی امروز صبح ساعت هشت صبح باید فرودگاه امام باش

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

درسته که من توقع آرامش دیشب رو از امیرالمومنین نداشتم و اتفاق افتاد و آروم خوابیدم بعد از چندین سال ؛ اما خب توقع که هیچ حتی فکر اتفاق امروز هم نمیکردم ؛ میدونی ؟! به هیچ وجه فکرش رو نمیکردم در این حد با مرام که با اعمالت و کردارت خنجر از پشت بزنی تو کمرش اونوقت اینکار رو برات بکنه ؛ ماجرا از این قر

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

این هم از همان ها بود ؛ من یک ترک کننده ام ؛ آری درست است که من او را ترک کردم اما این جمله ادامه هم دارد ، بعضی از آنـهاتوراترک نمیکنند ، ترک نمیکنند نمیکنند نمیکنند ؛ از ته دل دوستت ندارنـد اما جرآت و شهامت تمام کردن ندارند ؛ برای همین تو را ترک نمیکنند میمانند میمانند میمانند بدون عشق و دوست داشت

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

همیشه همین بوده هیچوقت دقیق همان ای نشد که میخاستم ؛ معشوقه ام که رفت یکماه اول کارم دعا برای برگشت اش بود بعد که خبر ازدواجش را شنیدم احساسم را اصلاح کردم ؛ نفرین نکردم من فقط خاستم بداند که هیچکس مثل من نمیشود برایش ؛ فقط میخاستم بفهمد هیچکس مثل من دوستش نداشتم ؛ من برای بدبخت شدنش دعا نکردم هیچ چ

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

همه خونه تاریکه ؛ حتی اون دوتا لامب رنگی هام که توی راهرو روشن میذاشتیمم خاموش کردم ؛ چشمام روی گوشی قفل شدهحس میکنم سرگیجه دارم ، صفحه گوشی تو چشمام میچرخه از خستگی بازوهام تنم پاهام داره گِزگِز میشه ، اونقدر خمیازهکشیدم که لبام نای باز شدن نداره اون هوای زیادی که میخام بدم تو بیارم بیرون و از بینی

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

باید بتوانید نــه را به زبانتان جاری کنید ، باید مهارت نــه گفتن را در وجودتان پرورش دهید ، اینکه بتوانید نــه بگویید در ادامه مسیرزندگی مقادیر زیادی شمارا کمک میکند ؛ همیشه هم اینطور نیست که محبت ها و مرام گذاشتن ها و الطافتان با کلماتی چون متشکرم ممنونم دست شما درد نکند خداخیرتان دهد و غیره پاسخ د

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

صفحه بندی